فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
46
چهارده رساله ( فارسى )
سبب كمال روح است سبب نقصان كالبد است پس اگر از مرك كالبد مرك روح لازم آمدى محال بودى كه آنچه سبب نقصان كالبد باشد سبب كمال روح بودى و چون چنين است دانستيم كه از مرك كالبد مرك روح لازم نيايد . فصل ششم در حكمت تكليف بدانك روح آدمى « 1 » را بدين عالم فرستادند از براى آن فرستادند تا از اين عالم زاد معرفت حق و محبت حق و طاعت حق بردارد پس از براى مصالح و مهمّات روح اين پنج حسّ و اين خيال و وهم و شهوت و غضب با او همراه كردند لكن حسّ و خيال نصيب خود را در اين عالم بنقد مىيابند و امّا عقل نصيب خود بعد الموت يابد پس لذّت حسّى نقد است و لذت « 2 » عقلى نسيه و روى از نقد
--> ( 1 ) - انسان مركب است از روح و بدن و سر و علن و ظاهر و باطن كالبد ظاهر كه تن و بدن نام دارد و به چشم سر ديده مىشود و ديگر جوهر ربانى و نفس ناطقه كه جان و روان خوانده مىشود و حقيقت آدمى اوست و خطاب و تشريف خدا بدوست و خاصيت او درك كليّات است و از اين جهت احتياجى بآلات و ادوات ندارد چه ادراك كلى او را بنفس ذات حاصل شود و بدين قوه درّا كه ترتيب مقدّمات ميدهد و نتيجه ميگيرد و تشكيل قياس ميدهد و از اينرو لياقت تكليف الهى دارد و چون داراى نيروى شهوت و غضب نيز هست و غالبا در مبارزه و معارضه است ازين جهت تكليف ناميده شده چه مشتق از كلفت و بمعنى مشقت آمده است . ( 2 ) - لذت بر دو قسم است محسوس چون چشيدنى و شنيدنى و بوئيدنى و ديدنى و پرواسكردنى از آنجا كه اين لذايذ محسوس و بقواى حيوانى شهوى مخصوصاند و قدمت نيز دارند پيروزى غالبا بهرهء آنهاست چه آنكه موافق طبيعت و مطابق شهوت است و لذايذ عقليّه و معارف الهيّه بر خلاف ميول نفسانيّهاند از اينرو نوع مردم از اوامر عقليّه و فرمان انبيا معرض و نسبت به احكام دين معترضاند و بمتابعت و فرمانبردارى هواى نفس مشتاق العقل صديق مقطوع و الهوى عدوّ متّبع و حضرت ختمى مرتبت از اين جهت فرمود حفّت الجنّة بالمكاره و حفّت النار بالشهوات و خداوند فرمايد كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ تَذَرُونَ الْآخِرَةَ و همين است نكته نياز به انبيا و پيشوايان دين كه در آغاز كار گرچه با قهر و جبر آدمى را بجانب بقيه حاشيه در صفحه بعد